من و مادرم با هم زندگی می کردیم. خیلی به هم انس داشتیم و تا قبل از رفتن به منطقه حتی یک شب هم بیرون و منزل دوستان نخوابیده بودم. هر بار می خواست بروم جبهه، او مانع می شد و نمی گذاشت تا روزی که تصمیم گرفتم به این وضع پایان بدهم و هر طور شده راهی بشوم. با دوستان ثبت نام کردیم. موقع رفتن، شب لباسهایم را جمع و جور کردم و داخل ساک گذاشتم و صبح قبل از خارج شدن، آن را از دیوار خانه به خیابان انداختم. خودم هم به حالت عادی از منزل آمدم بیرون و ساک را برداشتم و رفتم سپاه. مادرم بلافاصله پشت سرم رسید. هرچه صحبت کرد نشنیدم. حواسم جای دیگر بود اتوبوس آمد. سوار شدیم و حرکت کرد. بنده خدا وقتی دید واقعاً دارم می روم با صدای بلند - که هیچ وقت یادم نمی رود - گفت: تو دیگر پسر من نیستی. پسر خدا هستی! وقتی از جبهه برگشتم حسابی مریض شده بود. می گفتند بعد از رفتنم حالت غش به او دست داده بود. هنوز گاهی که حالش بد می شود می گوید تو مقصری.
برچسب:
نویسنده: رها محمدپور